تسخیر عشق
تسخیرش کردم در خم جاده های دلتنگی در میان انبوهی از واژه های محزون 0
در غریبانه ترین فریادها به دنبال نیمه گمشده اش می گشت0
در سکوت مبهم پنجره ستاره ها را به نظاره نشسته بود 0
نگاه نقره ای و مهتاب گونش خبر از دل دریایش می داد او هاله ای از نور بود و سرسبز تر از بهار 0
خواستم هستی ام را ضمیمه قلبش کنم ولی چیزی در خور او نیافتم 0
چشمان بارانی اش ناجی قلب کویری ام شدآ نگاه که قلبم لاجرعه عطش شکن ذره ای عشق بود 0
او کسی نبود جز خود عشق0